دست نوشته ای از یک پناهجو در وان

  • بازدید: 3492
  • تاریخ: جمعه، 12 تير ماه، 1388
  • موضوع:

وقتی که ماموران جمهوری اسلامی در تعقیب تو هستند و میخواهند تو را با دست و پای بسته به سیاهچال های تنگ و تاریک ببرند و شکنجه کنند ، آن زمان شاید فقط بتوانی از تمام زندگیت در ایران ، از تمام آرزوهایت ، از تمام آنچه کا طی سالیان دراز با کوشش و تلاش به دست آوردی ، از همه خانواده و دوستان ، فقط یک دست لباس که به تن داری را میتوانی با خود بیاوری .



زمانی که لباس شخصی های امنیتی رژیم به دنبال تو هستند حتی نمیتوانی با عزیزترین کسان خود هم یک خداحافظی بکنی . حتی  فرصت نداری دست نوازشی بر سر برادر یا بچه کوچک خود بکشی . فرصت کم است و تو نمیتوانی حتی یک کارت شناسیی هم از طاقچه اطاق برداری . اکنون حتی مادر سالمند تو هم میداند که اگر بمانی باید جامه سیاه بر تن کند ، مادرت هم میگوید ؛ " پسرم برو . پسرم فرار کن ". برادر کوچک هم با لهجه بچه گانه اش میگوید " دادشی زود باش .. پاسدارا اومدن تو رو بگیرن .. زود باش فرار کن "
 تو فرار میکنی . فرار برای حفظ جانت . فرار برای در امان ماندن از شکنجه . فرار برای نشنیدن دشنام و ناسزا . فرار برای  حفظ هویت ایرانی خودت . فرار میکنی تا پدر و مادرت دوری و غربت تو را تحمل کنند ولی هر پنج شنبه سر قبر فرزندشان نباشند . فرار میکنی تا در میدان شهر یا در سیاهچالی در گوشه ایی از ایران تو را بر بالای جرثقیل آویزان نکنند . فرار میکنی تا بر بدنت تازیانه نزنند . فرار میکنی تا در گوشه زندان نپوسی . فرار میکنی تا اشک و اندوه برادر و خواهرت  در سوگ از دست دادن تو جاری نشود .
تو فرار میکنی تا نجات پیدا کنی . نجات از مرگ . نجات از ظلم . نجات از شلاق  . نجات از اعدام . نجات از وحشت گورکن هایی که هرچه برای جوانان وطن گور میکنند خسته نمیشوند و کفن دوزهایی که هر چه کفن میدوزند باز کم است .
کوهها را پشت سر میگذاری . بیراهه های پیچ در پیچی که حتی  یک جغد هم بر بالای  سنگی آواز نمیخواند را رد میکنی . تو میگذری . از همه چیز میگذری . گذشت از میهن سخترین گذشت است . گذشت از خانواده از آرزوها . روزها و هفته ها در آفتاب و باد و باران ، در سرما و گرما ، گرسنه و تشنه عبور میکنی . عبوری سرد با دلی آکنده از درد . تو رد میشوی  از مرز . از هرآنچه دوست داشتی . از ایران رد میشوی  .
اکنون که اولین قدم را از زادگاهت ، از کشورت ، از وطنت بیرون گذاشتی ، اکنون که تیغ جلادان تشنه خون را بالای سرت نمیبینی  ، اکنون برق امید در چشمان تو جاری میشود . امید به آینده ، امید به زندگی ، امید به فردایی بهتر ، امید به نجات .
خسته و ناتوان درب دفتر سازمان ملل در شهر وان را میزنی و با روی گشاده در را به روی تو باز میکنند و تو خوشحال و امیدوار میشوی . اما این امید بسیار زود گذر است و تو دوباره در وحشت گذشته ایی که از آن فرار کردی غرق میشوی . روزها میگذرد و هفته ها پی در پی میروند و تو هنوز نجات پیدا نکرده ایی .
آیا  پنج سال انتظار کم است ؟!!
هر روز و هر هفته به دفتر سازمان ملل مراجعه میکنی ولی جوابی دریافت نمیکنی . پاهای تو خسته اند و دلمشغولی ها ذهنت را آزار میدهد . فریادت را کسی نمیشنود و اکنون درب دفتر کمیساریای پناهندگان شهر وان به روی تو باز نمیشود . اکنون کسی با چهره خندان به استقبال تو نمی آید و و تو مورد بی مهری قرار میگیری . تو دست و پا میزنی . برای رهایی خودت تلاش میکنی . ولی کسی توجه نمیکند . التماست را با تندخویی جواب میدهند و نامه ات را به طرف خودت پرتاب می کنند .
تو از تمام زندگیت گذشتی . آنچه نتوانستی از آن بگذری جانت بود . تو از ظلم فرار کردی  از بی عدالتی  از یورش های شبانه . اما ، اما دفتر پناهندگان سازمان ملل تو را باور نمیکند و تو باز اصرار میکنی چون تو خودت بهتر از هرکسی میدانی که اگر میماندی جانت در خطر قرار میگرفت و طناب دار را بر بالای سرت میدیدی .
اکنون پنج سال گذشته است . خانواده  ِ تو نگران تر از همیشه هستند . ترس بازگردانده شدن به ایران پاهای خسته تو را می لرزاند . تو مرگ را نزدیک تر از همیشه میبینی . تو فریاد میزنی ؛ کمک ! .. کمک!.. و همچنان به انتظار جواب سازمان ملل برای نجاتت هستی .
زندگی اینجا سخت و دشوار است و تو مجبور هستی آن را تحمل کنی شاید باز هم  یک بار دیگر ، فقط یکبار دیگر درب دفتر کمیساریای پناهندگان سازمان ملل به رویت باز شود . شاید یک بار دیگر کسی  فریاد کمک خواهی تو را جواب دهد  . شاید یکبار دیگر مصاحبه شوی و جواب بگیری .
« هر شب کوچه ها رو میگردم ولی تو را پیدا نمیکنم .
 یواشتر برو ،
 یواش تر .
مگه نمیدونی من کجام؟
 اگه میدونی یه ِ سر به این بی پناه بزن.
من نمیتونم از تو بگذرم . زود بیا پیشم . زود بیا »
محمد حسین سیاهی نوبندگانی از شهر مرزی وان ترکیه
00905377233412



کلمات کلیدی:
ارسال شده در مورخه : جمعه، 12 تير ماه، 1388 توسط admin  پرینت
کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

مرتبط باموضوع :

 نامه یک پناهجو به سایت بی پناه  [ شنبه، 7 دي ماه، 1387 ] 7605 مشاهده
 حمایت از امیره فاضلی نیا  [ يكشنبه، 22 شهريور ماه، 1388 ] 3414 مشاهده
 تاريخچه نوروز  [ جمعه، 24 اسفند ماه، 1386 ] 1963 مشاهده
 Ankara Gathering: Location and Time  [ شنبه، 27 آذر ماه، 1389 ] 2570 مشاهده
 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام (ضروری): 
ایمیل (ضروری): 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .