ترکیه، جهنمی برای پناهجویان ایرانی
- بازدید: 1241
- تاریخ: سه شنبه، 1 ارديبهشت ماه، 1388
- موضوع:
بعد از آزادی از زندان، از کلیهی حقوق اجتماعی مثل ورود به دانشگاه، کار کردن در ادارات دولتی و… محروم بودم. لاجرم به کارهای خصوصی روی آوردم و این دوران را گذراندم.
اما این درد که به خاطر گفتن واقعیت، دفاع از حقوق خودمان و ملت و دفاع از خاکی که در آن زندگی میکردیم و دینی به گردن ما داشت، به زندان افتادم، همیشه همراه من بود.
دوستانی که دور و برم بودند هم همه همفکران خودم بودند. داستان طنزی نوشتم با نام «سگ آدمان» که طنزی بود در مورد مسایل دینی و اجتماعی روز خودمان و با زبان ادبیات کلاسیک ایران نوشته شده بود.
این داستان بین دوستان پخش شد. یکی از دوستانام را دستگیر کردند و متاسفانه (یا شاید هم خوشبختانه) به این شکل، داستان به دست حکومت رسید و آن را خواندند. منظور من هم همین بود که اینان این داستان را بخوانند.
دوستم را دستگیر کرده بودند و تحت فشار بود. وقتی که اطلاع پیدا کردم ایشان را گرفتهاند، میدانستم که بالاخره از زیر زبانش خواهند کشید. چون با شیوههای شکنجههای زندان اطلاعات آشنا بودم. در آنجا تحقیر و ناسزا در حد نهایت خود است. به قدری که اگر کسی یک لیوان آب بخواهد، او را به توالت میبرند و میگویند از شیر توالت آب بخور. بینی خود من را آنجا شکستند.
چون میدانستم چه بلایی میتوانند بر سر او بیاورند، مجبور شدم از کشور خارج شوم و درنگ نکردم. چون اگر میایستادم، اینبار حتما مرا میکشتند.
در فرصت یکی دو روزهای که داشتم، تنها جایی که به ذهنم رسید، این بود که به یو.ان ترکیه بیایم و پناهنده بشوم. در نتیجه، آمدم و خودم را به یو.ان ترکیه معرفی کردم.
البته، تصوری که از یو.ان داشتم، متاسفانه درست از آب درنیامد. نمیدانم به خاطر کمبود امکانات یو.ان است یا علت دیگری دارد. امکان دارد عمدهایی هم در کار باشد.
اینجا از زندان انفرادی که کشیدم، چندین برابر بدتر بود. بعد از معرفی، درخواست کردم که تاریخ مصاحبه را به من سریع بدهند، چون جایی را نداشتم و فقط حدود یک میلیون تومان پول همراهم بود. این تنها پولی بود که در دسترستم بود و میتوانستم همراه بیاورم و تمام اموال و اثاثیهام را از دست دادم.
با این وجود، برایام یک تاریخ هشت ماه و نیمه درنظر گرفتند. بعد از هشت ماه و نیم برای مصاحبه رفتم و دو ماه بعد جواب قبولی گرفتم. چون پدرم در انگلستان است، پروندهام را به انگلستان فرستادند. با این که به آنها گفتم، پدرم در انگلستان اقامت دائم ندارد و نمیتواند مرا ساپورت مالی کند، پروندهام را فرستادند. بالاخره دوست انگلیسی پدرم ضمانت و ساپورت مالی مرا تقبل کرد که من بتوانم به آنجا برسم. البته هزینههای من عملا به دوش ایشان نمیافتاد، فقط به صورت فرمالیته مرا ساپورت کرده بود.
متاسفانه بعد از چند روز سفارت انگلستان بدون این که مصاحبهای با من انجام بدهد، بدون این که بداند که من کی هستم، چکارهام، آدم خوب یا بدی هستم، نامهای فرستاد که چون پدرت اقامت ندارد، باید تا سال ۲۰۱۱ صبر کنی. باید پدرت اول اقامتاش را بگیرد، بعد شما را به آنجا میبریم.
تا سال ۲۰۱۱ در ترکیه ماندن یا مساوی است با این که آدم میمیرد، یا به بدترین وجه ممکن، به پستترین درجهی اجتماعی باید زندگی کند. دو یا سه سال را میشود تحمل کرد، اما پنج سال را نه.
به همین دلیل، مجبور شدم پروندهام را از انگلستان پس بگیرم. پروندهام سه ماه در یو.ان ماند. در حالی که با تحقیقاتی که کردم، متوجه شدم در موارد مشابه، پرونده بعد از ۱۵ روز تا حداکثر یک ماه به کشور بعدی فرستاده میشود.
بعد از سه ماه پروندهام را به آمریکا فرستادند و دوماه و چند روز بعد از آن، سازمان آی.سی.ام.سی، مصاحبهی اول را با من انجام داد و برای سه ماه و نیم بعد، وقت مصاحبهی دوم گذاشتند.
از مصاحبهی دومام هم حدود پانزده روز گذشته و منتظر جواب هستم. امروز با آنها تماس گرفتم و گفتند که به شما جواب خواهیم داد.
الان هم منتظرم، ببینم چه اتفاقی میافتد. میتوانم از این کشور خارج بشوم و به جایی برسم و دوباره رنگ زندگی را ببینم؟
البته، نه زندگی خوش، چون آنجا که خاک من بود، خانهام بود، جایی که میتوانستم حرکت کنم، برای ساختنش تلاش کنم، آنجا نمیشود. اما شاید بتوانم جایی را پیدا کنم که بتوانم حداقل بنشینم و برای دل خودم بنویسم و این غم و حزن را تحمل کنم، تا بالاخره عمر آدم به سر آید.
یکی از چیزهای عجیبی که درترکیه هست و شاید شما باور نکنید، این است که اینجا میخواهند از ما پول خاک بگیرند و میگیرند.
این پول را از خیلیها میگیرند. مثلا کسی که دو سال در ترکیه بوده، ۲۳۰۰ لیر که معادل حدود یک میلیون و خردهای پول ایران است، از او پول خاک میگیرند. پناهندهی بدبختی که شاید به زور بتواند در روز ۵ لیر درآمد داشته باشد که بتواند با آن نان یا مواد غذایی دیگر را تهیه کند.
از همه طرف فشار میآورند، مثلا میرویم والی (والی مرکزی است مثل استانداری) و میخواهیم به ما کمک کنند، میگوییم که تحت فشار هستیم، اجازهی کار هم که به ما نمیدهید، (کار کردن اینجا یعنی قاچاق. اگر پلیس یا مقامات دولتی ما را در حال کار کردن ببینند، میتوانند دادگاهیمان کنند) پس ما باید چکار کنیم.
دولت ترکیه همهی اینها را میداند ولی به هیچ وجه از ما حمایت نمیکند. در مرکز یو.ان هم همهی کارکنان ترک هستند. یک آدم خارجی آنجا نیست که از اروپا یا امریکا آمده باشد، یا حتا ایرانی باشد که درد ما را بفهمد. همه ترک هستند و به همین دلیل طرف دولت و کشور خودشان را میگیرند. میگویند، شما باید پول خاک بدهید.
دستمان از همه جا کوتاه است. وقتی هم به والی میرویم، والی میگوید: چرا به اینجا آمدهاید؟ برگردید بروید کشورتان.
میگوییم: ما پناهنده هستیم، نامه از یو.ان داریم که ثابت میکند پناهنده هستیم. یون.ان هم که یک سازمان بینالمللی است، شما قبول کردهاید که این سازمان در کشور شما فعالیت کند. پس چرا به کشورهای اروپایی میگویید که طرفدار حقوق بشر هستید.
پاسخ میدهند که: ما اینها را نمیفهمیم، برگردید، بروید به کشورتان.
ترکیه جهنمی است که ما پناهندهها از زور چوب دژخیمان فرار میکنیم و خودمان را با کله به درون دیگ مذاب این جهنم میاندازیم.
منبع شبکه خبر مسیحیان فارسی زبان
کلمات کلیدی:
















